دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
سه شنبه هشتم مرداد 1387
سه شنبه هشتم مرداد 1387
شنبه پنجم مرداد 1387
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
شنبه یازدهم خرداد 1387
پنجشنبه نهم خرداد 1387
کوچه ی خاطره ها
گاه در انتهای کو چه ی خاطره ها روی نیمکت رنگ پریده ی ابی
در کنار تنهایی می نشینم
و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم
اخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت
در این هنگام است که اشک
اولین اثر از وجود زندگی
یاری که از ابتدای تولد با من است
یادی از این دیووانه ی تنها می کند
گویی ناگفته های بسیار داردیا شاید کوچه را برای امدن یار اماده می کند
یا شاید...
ردپای یار در ان دیده می شود ولی یار کجاست؟!!
نام او را نخواهم گفت!
واژگان زمینی از گفتن ان عاجزندو من از گفتن واژگان اسمانی
اکنون او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد.
شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد
یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است
شاید زندگی همین کوچه ی خاطره ها باشد و بس
چندی است که دیگر کسی در این کوچه قدم رنجه نمی کند
نمی دانم چرا؟!!
شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارد
گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است
تنها تجمل این کوچه سادگیست
در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند!
او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم...
میان ما عهدی است.
و یک دیوار که مردان و نامردان بسیاری بر ان تکیه زده اند
راستی دیگر کسی جویای عشق و مرام نیست
گویی این واژگان نیز غریب شده اند
یا شاید جایگاهشان فقط در قصه هاست
در انتهای کوچه حنجره ای است که دوست معامله می کند
قیمت دوست به زیبایی یک شاخه گل است
شاید مرا نیز به شاگردی قبول کند ,تا ما هم شویم تاجر دوست
در این کوچه مورچه ای زیرپا له نمی شود
نوشته ای خط زده نمی شود
نفسی در سینه حبس نمی شود
و شاخه ی درختی نمی شکند
شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه های نامفهوم
بهای شیرینی زندگی بسیار است!!!
برای انان که می دانند
شاید بهای ان محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند
حال
اسمان ابی را, ترنم باران راو تنهایی مرا باور کن
راستی برای که می نویسم؟! برای که می خوانم؟!
نمی دانم!!!
شاید برای مردی که همه او را دیوانه می خوانند
یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است...
شاید زندگی خواندن واژه ای است که از معنای خود به دور افتاده است
یا شاید ایستادن در انتهای جاده ای بی انتهاست
و یا حکایتی که که در کنار ریل قطاربه ابدیت پیوند می خورد
ادمیان کوچه ی حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند
چرا که معنی واژ گانی چون دروغ و دورویی و بدی را نمی دانند
جالب است...
ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند
در شگفتم!
از این مردمان نیز کس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند
یا شاید از صفر بیزارند
گویی به پایان خود رسیده ام
تا همیشه به یادت خواهم بود
در انتظار فرداها خواهم ماند و اواز دوستی سر خواهم داد
گاه می اندیشم
انچه را می جستم , یافته ام؟
اری
ولی در کجا؟!
یکی در همین کوچه و دیگری در خواب
دیگر ارزویی ندارم
دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ...این کوچه را ساختند
ولی...
فردایی هست؟
نمی دانم!!!
هیچ کس نمی داند!!!
پس دوست بدار انها را که لایق دوستی اند...
جلال کریزی*دیوونه
پی نوشت: امیدوارم خوشتون بیاد ,من خودم از خط به خط این شعر لذت بردم.
نمی دونم بیت" ادمیان کو چه ی حقیر ادبیات و ریا ضی اند" درسته یا نه؟ شاید درستش این باشه"ادمیان کو چه ی حقیر دبیر ادبیات و ریاضی اند". ولی تو نوشته ی اصلی همون بود که تو متن نوشتم...
گاه در انتهای کو چه ی خاطره ها روی نیمکت رنگ پریده ی ابی
در کنار تنهایی می نشینم
و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم
اخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت
در این هنگام است که اشک
اولین اثر از وجود زندگی
یاری که از ابتدای تولد با من است
یادی از این دیووانه ی تنها می کند
گویی ناگفته های بسیار داردیا شاید کوچه را برای امدن یار اماده می کند
یا شاید...
ردپای یار در ان دیده می شود ولی یار کجاست؟!!
نام او را نخواهم گفت!
واژگان زمینی از گفتن ان عاجزندو من از گفتن واژگان اسمانی
اکنون او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد.
شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد
یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است
شاید زندگی همین کوچه ی خاطره ها باشد و بس
چندی است که دیگر کسی در این کوچه قدم رنجه نمی کند
نمی دانم چرا؟!!
شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارد
گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است
تنها تجمل این کوچه سادگیست
در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند!
او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم...
میان ما عهدی است.
و یک دیوار که مردان و نامردان بسیاری بر ان تکیه زده اند
راستی دیگر کسی جویای عشق و مرام نیست
گویی این واژگان نیز غریب شده اند
یا شاید جایگاهشان فقط در قصه هاست
در انتهای کوچه حنجره ای است که دوست معامله می کند
قیمت دوست به زیبایی یک شاخه گل است
شاید مرا نیز به شاگردی قبول کند ,تا ما هم شویم تاجر دوست
در این کوچه مورچه ای زیرپا له نمی شود
نوشته ای خط زده نمی شود
نفسی در سینه حبس نمی شود
و شاخه ی درختی نمی شکند
شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه های نامفهوم
بهای شیرینی زندگی بسیار است!!!
برای انان که می دانند
شاید بهای ان محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند
حال
اسمان ابی را, ترنم باران راو تنهایی مرا باور کن
راستی برای که می نویسم؟! برای که می خوانم؟!
نمی دانم!!!
شاید برای مردی که همه او را دیوانه می خوانند
یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است...
شاید زندگی خواندن واژه ای است که از معنای خود به دور افتاده است
یا شاید ایستادن در انتهای جاده ای بی انتهاست
و یا حکایتی که که در کنار ریل قطاربه ابدیت پیوند می خورد
ادمیان کوچه ی حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند
چرا که معنی واژ گانی چون دروغ و دورویی و بدی را نمی دانند
جالب است...
ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند
در شگفتم!
از این مردمان نیز کس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند
یا شاید از صفر بیزارند
گویی به پایان خود رسیده ام
تا همیشه به یادت خواهم بود
در انتظار فرداها خواهم ماند و اواز دوستی سر خواهم داد
گاه می اندیشم
انچه را می جستم , یافته ام؟
اری
ولی در کجا؟!
یکی در همین کوچه و دیگری در خواب
دیگر ارزویی ندارم
دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ...این کوچه را ساختند
ولی...
فردایی هست؟
نمی دانم!!!
هیچ کس نمی داند!!!
پس دوست بدار انها را که لایق دوستی اند...
جلال کریزی*دیوونه
پی نوشت: امیدوارم خوشتون بیاد ,من خودم از خط به خط این شعر لذت بردم.
نمی دونم بیت" ادمیان کو چه ی حقیر ادبیات و ریا ضی اند" درسته یا نه؟ شاید درستش این باشه"ادمیان کو چه ی حقیر دبیر ادبیات و ریاضی اند". ولی تو نوشته ی اصلی همون بود که تو متن نوشتم...
دوشنبه ششم خرداد 1387
چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
می خرامد شب میان شهر خواب الود
خانه ها با روشنایی های رویایی
یک به یک در گیر و داربوسه ی بدرود
پی نوشت:این شعررو از کتاب فروغ نوشتم. کادوی تولدی که امشب گرفتم.*
دوستان عزیز اشتباه نشه تولد من بیست و سوم اردیبهشت بوده...
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387



** زندگي**
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
زندگي جزبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه ده شاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفس هاست
لینک ثابت |