خدا به لیلی گفت:
راز رسیدن همین است!
کافیست انار دلت ترک بخورد!
لیلی به خدا گفت:
مجنون چرخیدنم را نمی بیند!
خدا گفت:
لیلی بچرخ،من چرخیدنت را می بینم.
خودمم دیگه دلم واسه اردیبهشتی تنگ شده:-(
امیدوارم تو تابستون فرصتی بشه بیشتر بهش سر بزنم...
عید همگی هم مبارک...
یک است و جلوش-تا بینهایت-صفرها
صفر:خالی پوچ٬ هیچ! وقتی بخواد خودش باشه٬ تنها باشه٬ فقط با صفرها باشه!!!
اما وقتی جلو یه یک بشینه...؟!
وقتی بخواد فقط برای یک باشه از پوچی و از تنهایی در بیاد
همنشین یک بشه...
*از کتاب یک٬ جلوش تا بینهایت صفرها!!!
دکتر شریعتی
پرسيدم ... ،
چطور ، بهتر زندگي کنم ؟
با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،
وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
پرسيدم ،
آخر .... ،
و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،
قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،
آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،
زلال كه باشي ، آسمان در توست .
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
«مریم حیدر زاده *پروانه ات خواهم ماند*بعد دیدار تو»
و ان گاه خود را کلمه ای میابی که معنایت منم.
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که اغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان
سرت را تکان میدهی و میگویی:
"نه هیچ کدام!
هیچ کدام اینها نیست.چيز ديگري است.
يك حادثه ي ديگري و خلقت ديگري
و داستان ديگريست
و خدا ان را تازه افريده است."
من و تو*عاشقانه ها*دكتر شريعتي

گل سرخی برای محبوبم...
"جان بلانکارد" از روی نیمکت برخاست و لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت،دختري با يك گل سرخ.
از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او اغاز شده بود.از يك كتابخانه مركزي در فلوريدا،با برداشتن كتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود،اما نه شيفته كلمات كتاب بلكه شيفته ي يادداشت هايي با مداد،كه در حاشيه صفحات ان به چشم مي خورد.
دست خطي لطيف كه بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت.
در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب كتاب رابيايبد:"دوشيزه هاليس مي نل".
با اندكي جست و جو وصرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا كند.
جان براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست كرد كه به نامه نگاري با او بپردازد.
روز بعد جان سوار كشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود.در طول يك سال و يك ماه پس از ان ،ان دو به تدريج با مكاتبه و نامه نگاري به شناخت يكديگر پرداختند.هر دانه همچون دانه اي بود كه بر خاك قلبي حاصل خيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن كرد.
"جان" درخواست عكس كرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" روبه رو شد.به نظر "هاليس" اگر "جان" قلباً به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نمي توانست باي او چندان با اهميت باشد.ولي سرانجام روز بازگشت"جان" فرا رسيد،انها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند:۷بعدازظهر در ايستگاه مركزي نيويورك.
هاليس نوشته بود:تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي كه بر كلاهم خواهم گذاشت.
بنابراين راس ساعت ۷ بعدازظهر "جان" به دنبال دختري مي گشت كه قلبش را سخت دوست ميداشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.
ادامه ي ماجرا از زبان خود جان بشنويد:
"زن جواني داشت به سمت من مي امد،بلن قامت و خوش اندام،موهاي طلايي اش در حلقه هاي زيبا كنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود،چشمان ابي رنگش به رنگ ابي گلها بود،و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست كه جان گرفته باشد.
من بي اراده به سمت او قدم برداشتم،كاملا بدون توجه به اينكه او ان نشان گل سرخ را بر روي كلاهش ندارد.اندكي به او نزديك شدم.لب هايش با لبخند پر وري از هم گشوده شد،اما به اهستگي گفت:"ممكن است اجازه دهيد عبور كنم؟"
"بي اختيار يك قدم ديگر به او نزديك شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم.تقريبا پشت سر ان دختر ايستاده بود،زني حدودا ۴۰ ساله با موهاي خاكستري رنگ كه در زير كلاهش جمع شده بود .اندكي چاق بود و مچ پاهاي نسبتا كلفتش توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور ميشد، من احساس كردم كه بر سر يك دو راهي قرار گرفته ام.از طرفي شوق و تمنايي عجيب مرا به سمت ان دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زن يكه روحش مرا به معناي واقعي كلمه مسحور كرده بود،به ماندن دعوتم مي كرد.
+او ان جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروكيده اش كه بسيار ارام و موقر به نظر مي رسيد و چشماني خاكستري و گرم كه از مهرباني مي درخشيد.ديگر به خود ترديد راه ندادم.
+كتاب جلد چرمي ابي رنگي در دست داشتم كه در واقع نشان معرفي من به حساب مي امد،از همان لحظه فهميدم كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود،اما چيزي به دست اورده بودم كه ارزشش حتي از عشق بيشتر بود،دوستي گرانبهايي كه مي توانستم هميشه به ان افتخار كنم.
به نشانه احترام و سلام،خم شدم و كتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز كردم.با اين وجود،وقتي شروع به صحبت كردم از تلخي ناشي از تاثري كه در كلامم بود متحير شدم.
من"جان بلانكارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه" مي نل "باشيد از ملاقات شما بسيار خوشحالم.ممكن است دعوت مرا به شما بپذيريد؟+
چهره ي ان زن با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به ارامي گفت:"فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم!ولي ان خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و هم اكنون از كنار ما گذشت از من خواست كه اين گل سرخ را روي كلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت كرديد بايد به شما بگويم كه او در رستوران بزرگ ان طرف خيابان منتظر شماست.او گفت كه اين فقط يك امتحان است!
طبيعت حقيقي يك قلب زماني مشخص مي شود كه به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ دهد.
لینک ثابت |