چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
کاش...!!!
کاش اسمان میدانست درد من چیست؟!
کاش میدانست نیاز من چیست؟!
کاش میدانست به یک قطره ی باران قانعم...
کاش اسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست؟!
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است
کاش دریا میدانست کویر چیست!
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها !
دلم مثل کویر ارزوی دیدن دریا را دارد
اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس!
کاش باران میدانست معنی انتظار چیست...
سالهاست که انتظار یک قطره باران را میکشم
اما افسوس که این انتظار بیهوده است...
و ا ی کاش اسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست!
پنجشنبه چهارم تیر 1388
من آموزگار نیستم
تا به تو بیاموزم
ماهیان برای شنا کردن
نیاز به آموزش ندارند
و پرندگان برای پرواز ...
به تنهایی شنا کن
به تنهایی بال بگشا
عشق کتابی ندارد...
پنجشنبه چهارم تیر 1388
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
...
خدا لایموت است و انسان هم پیمانش
حامل روحش ,صاحب رسالتش, جانشینش در این طبیعت معنی دار و مقدس
اینه ی قدرت و خردمندی و زیبایی خدا
پیکره ایست زنده و خوداگاه که بر سنت های خدا ...
"می گردد,می روید,می پرورد,می زید و می زاید."
فراشی است بی روح . بی شعور و نه توده ایست بی معنی و بی هدف
سرد و سیاه از عناصر باطل و خبیث و عبیث
امواجی گونه گون از اقیانوس بی کران و بی انتهای یک حقیقت
ایینه ای پاک و وفادار از ایات یک روح,یک شعور,یک وجود که:
سرچشمه ی زاینده و تابنده ی :
حیات است و حرکت و زیبایی و اگاهی و ارزش و کمال .
انچه به جهان روح می بخشد...
به بودن معنی می دهد و به انسان ارزش...
به زندگی مسئولیت, به حرکت جهت...
با خدایی انچنان در جهانی اینچنین...
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
*برگ سفید قلبت...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خورشید را و در پشت پنجره ی سرد تنهاییم بگذار...
تا بر من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن امواج ابی دریا را تا ماهی کوچک قلبم در ان ارامش ابی ...
از حس بیتابی رهایی گردد...
نقاشی کن اسب چابک عشق را تا مرا ببرد ببرد به انجاییکه فقط...
تو باشی و من باشم و عشق و نور.
برایم نقاشی کن نم نم باران را...
تا شوره زار داتنگی ام دشتی سرسبز گردد.
نقاشی کن سایه ی باران امنیت را تا در زیر ان ببافم فرشی از جنس ارامش...
و روی ان فرش بشینم در انتظار تو...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خوشبختی را و بر دیوار زندگیم بیاویز...
نقاشی کن کوه بلندی را ...
تا در قله ی ان کوه بلند در گوش اسمان بخوانم...
که اه ,من چقدر خوشبختم, خوشبخت...
اری نقاشی کن عکس خورشید را, کوهی بلند را ,اسبی چابک را , تا مرا ببرد به انجاییکه عشق و نور باشد و تو باشی و من باشم...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خورشید را و در پشت پنجره ی سرد تنهاییم بگذار...
تا بر من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن امواج ابی دریا را تا ماهی کوچک قلبم در ان ارامش ابی ...
از حس بیتابی رهایی گردد...
نقاشی کن اسب چابک عشق را تا مرا ببرد ببرد به انجاییکه فقط...
تو باشی و من باشم و عشق و نور.
برایم نقاشی کن نم نم باران را...
تا شوره زار داتنگی ام دشتی سرسبز گردد.
نقاشی کن سایه ی باران امنیت را تا در زیر ان ببافم فرشی از جنس ارامش...
و روی ان فرش بشینم در انتظار تو...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خوشبختی را و بر دیوار زندگیم بیاویز...
نقاشی کن کوه بلندی را ...
تا در قله ی ان کوه بلند در گوش اسمان بخوانم...
که اه ,من چقدر خوشبختم, خوشبخت...
اری نقاشی کن عکس خورشید را, کوهی بلند را ,اسبی چابک را , تا مرا ببرد به انجاییکه عشق و نور باشد و تو باشی و من باشم...
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
باید اموخت از تلاطم امواج زندگی اندوهناک نشد.
اما من اندوهناک می شوم...
تنها از محبوبم...
گاها که به اشتباه فریاد می زند"تنهایم"
بر روی این امواج ٬بر روی این اقیانوس ناارام ...
اما خیلی زود می بینم که من در قایقی ایمن به سوی روشنایی و به همراه روشنایی در حرکتم...
" اگر قصه ی این قایق و اقیانوس به یادمان می ماند هرگز غم را به دل راه نمی دادیم"
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

و ان گاه خود را کلمه ای میابی که معنایت منم.
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که اغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان
سرت را تکان میدهی و میگویی:
"نه هیچ کدام!
هیچ کدام اینها نیست.چيز ديگري است.
يك حادثه ي ديگري و خلقت ديگري
و داستان ديگريست
و خدا ان را تازه افريده است."
من و تو*عاشقانه ها*دكتر شريعتي
لینک ثابت |